مطالعات دانشجویی

مطالبی از قرآن و احادیث، نکاتی از سیره بزرگان و مقالات شخصی

مطالعات دانشجویی

مطالبی از قرآن و احادیث، نکاتی از سیره بزرگان و مقالات شخصی

سلام خوش آمدید

 

(بخشی از خاطره زهرا پناهی همسر شهید چیت سازیان)

 

حس کردم مادر خودش به این ازدواج راضی است، زیرا داشت معیارهای مرا برای ازدواج یادآوری می کرد. یکی دیگر از ملاک هایم این بود که همسرم رزمنده باشد. به مادرم گفته بودم دلم می خواهد کاری برای انقلاب بکنم. دوست نداشتم سربار جامعه باشم. هدفم این بود که با ازدواج با یک رزمنده در مسیر انقلاب باشم و به کشورم خدمت کنم.

 

گلستان یازدهم ص 73

  • احد داوری


با سلام بر شما زائر گرامی.

به اطلاع می رساند که زیارتنامه حضرت امیرالمومنین علی (علیه السلام) به نیابت از شما در صحن وسرای ملکوتی آن حضرت قرائت شد.

وبسایت رسمی آستان قدس علوی ــ نجف اشرف

www.imamali.net


  • احد داوری

 

آقا ناصر صدایش می لرزید. ... و دست هایش را رو به آسمان گرفت و گفت: خدایا شکرت! خدا یا شکرت! اگه هر دو پسرم شهید شدن، لیاقت داشتن و تو هم قبولشان کردی. خدایا شکرت که بچه هام مایه ننگ و سرافکندگی مان نشدن. خدایا شکرت که بچه هام مایه عزت و افتخارم شدن. خدایا هزار مرتبه شکر خوب دادی. هزار مرتبه شکر خوب گرفتی.

 

گلستان یازدهم، ص 65

  • احد داوری

 

 پشت به دیوار آشپرخانه نشسته بودم. رو به روی قاب عکس های علی آقا و آقا امیر. بچه ام خیلی گرسنه بود. با ولع شیر می خورد. دستی روی کلاه سفیدش کشیدم و خیره شدم به عکس علی آقا. جمله ای از او زیر عکسی بود که با خط قرمز نوشته بود:

«کسی می تواند از سیم خاردارهای دشمن عبور کند که در سیم خاردارهای نفسش گیر نکرده باشد».

 

گلستان یازدهم، ص 47

  • احد داوری

 

چند دقیقه ای به سکوت گذشت. اما، بالاخره او شروع کرد:

 

بسم الله الرحمن الرحیم. اسم من علی چیت سازیانه. من بسیجی ام. یه بسیجی پیروخط امام. فاصله ام با مرگ یه ثانیه است ... تا کلاس دوم دبیرستان بیشتر درس نخواندم؛ دلیلش هم جنگه، تو زندگی من جنگ اولویت اوله، چون امام تکلیف کرده اند جبهه ها را خالی نذارید. اگه این جنگ بیست سال هم طول بکشه، می مانم و می جنگم و از دین و ایمان و انقلاب دفاع می کنم. ... از مال دنیا هم هیچی ندارم: نه خانه، نه ماشین، نه پول، هیچی.

 

 گلستان یازدهم، ص 75

  • احد داوری

 

سال اول جنگ بود. به مرخصی آمدم. با موتور از سمت میدان سر آسیاب به سمت میدان خراسان در حرکت بودیم. ابراهیم عقب موتور نشسته بود. از خیابانی رد شدیم. ابراهیم یک دفعه گفت: امیر وایسا! من هم سریع آمدم کنار خیابان. با تعجب گفتم: چی شده؟ گفت: هیچی اگر وقت دار بریم دیدن یه بنده خدا! من هم گفتم: باشه کار خاصی ندارم.

 

با ابراهیم داخل یک خانه شدیم. چند بار یا الله گفت و وارد یک اتاق شدیم. چند نفر نشسته بودند. پیرمردی با عبای مشکی بالای مجلس بود. به همراه ابراهیم سلام کردیم و در گوشه اتاق نشستیم.

صحبت های حاج آقا با یکی از جوان ها تمام شد. ایشان رو کرد به ما و با چهره ای خندان گفت: آقا ابراهیم راه گم کردی، چه عجب این طرف ها!. ابراهیم سر به زیر نشسته بود. با ادب گفت: شرمنده حاج آقا وقت نمی کنیم خدمت برسیم. همین طور که صحبت می کردند فهمیدم که ایشان ابراهیم را خوب می شناسد، حاج آقا کمی با دیگران صحبت کرد.

 

وقتی اتاق خالی شد رو کرد به ابراهیم و با لحنی متواضعانه گفت: آقا ابراهیم مار ا یه کم نصیحت کن! ابراهیم از خجالت سرخ شده بود. سرش را بلند کرد و گفت: حاج آقا تو رو خدا ما را شرمنده نکنید. خواهش می کنم اینطوری حرف نزنید. بعد گفت: ما آمده بودیم شما را زیارت کنیم. ان شاء الله در جلسات هفتگی خدمت می رسیم. بعد بلند شدیم، خداحافظی کردیم و بیرون رفتیم.

 

در بین راه گفتم: ابرام جون، تو هم به این بابایه کم نصیحت می کردی، دیگه سرخ و زرد شدن نداره! با عصبانیت پرید توی حرفم و گفت: چی می گی امیر جون، تو اصلا این آقا رو شناختی؟ گفتم: نه ، راستی کی بود؟ گفت: این آقا یکی از اولیای خداست. اما خیلی ها نمی دانند.

 

ایشون حاج میرزا اسماعیل دولابی بودند. سال ها گذشت تا مردم حاج آقای دولابی را شناختند. تازه با خواندن کتاب طوبای محبت فهمیدم که جمله ایشان به ابراهیم چه حرف بزرگی بوده.

 

 سلام بر ابراهیم، ص 124 و 125

  • احد داوری

 

به همراه گروه شناسایی وارد مواضع دشمن شدیم. مشغول شناسایی بودیم که ناگهان متوجه حضور یک گله گوسفند شدیم. چوپان جلو آمد و سلام کرد. بعد پرسید شما سربازهای خمینی هستید؟ ابراهیم جلو آمد و گفت: ما بنده های خدا هستیم.

بعد پرسید: پیرمرد توی این دشت و کوه چه می کنی؟ گفت: زندگی می کنم. دوباره پرسید: پیرمرد مشکلی نداری؟ پیرمرد لبخند زد و گفت: اگر مشکل نداشتم که از اینجا می رفتم.

 

ابراهیم به سراغ وسایل تدارکات رفت. یک جعبه خرما و تعدادی نان و کمی هم از آذوقه گروه را به پیرمرد داد و گفت: این ها هدیه امام خمینی (ره) برای شماست. پیرمرد خیلی خوشحال شد. دعا کرد و بعد هم از آنجا دور شدیم.

 

بعضی از بچه ها به ابراهیم اعتراض کردند؛ ما یک هفته باید در این منطقه باشیم، تو بیشتر آذوقه ما را به این پیرمرد دادی!ابراهیم گفت: اولا معلوم نیست کار ما چند روز طول بکشد. در ثانی مطمئن باشید این پیرمرد دیگر با ما دشمنی نمی کند. شما شک نکنید کار برای رضا خدا همیشه جواب می دهد.

در آن شناسایی با وجود کم شدن آذوقه، کار ما خیلی سریع انجام شد. حتی آذوقه اضافه هم آوردیم.

 

 سلام بر ابراهیم، ص 123

  • احد داوری

 

ابراهیم ماجرای این سه روز را تعریف می کرد: با یک نفر بر جلو رفته بودیم، نمی دانستیم عراقی ها تا کجا آمده اند.  کنار یک تپه محاصره شدیم، نزدیک به یکصد عراقی از بالای تپه و از داخل دشت شلیک می کردند. ما پنج نفر هم در کنار تپه در چاله ای سنگر گرفتیم و شلیک می کردیم. تا غروب مقاومت کردیم، با تاریک شدن هوا، عراقی ها عقب نشینی کردند. دو نفر از همراهانمان که راه را بلد بودند شهید شدند.

 

از سنگر بیرون آمدیم، کسی آن اطراف نبود. به پشت تپه و میان درخت ها رفتیم. در آنجا پیکر شهدا را مخفی کردیم. خسته و گرسنه بودیم. از مسیر غروب آفتاب قبله را حدس زدم و نماز را خواندیم. بعد از نماز به دوستان گفتم: برای رفع این گرفتاری با دقت تسبیحات حضرت زهرا علیها السلام را بگویید. بعد ادامه دادم: این تسبیحات را پیامبر، زمانی به دخترشان تعلیم فرمودند که ایشان گرفتار مشکلات و سختی های بسیار بودند ...

 

باور کردنی نبود، آرامش عجیبی داشتیم. با تاریک شدن هوا به راهمان ادامه دادیم و با یاری خدا به نیروهای خودی رسیدیم. ابراهیم ادامه داد: آنچه ما در این مدت دیدیم فقط عنایات خدا بود، تسبیحات حضرت زهرا علیها السلام گره بسیاری از مشکلات ما را گشود.

 

 سلام بر ابراهیم، ص 86 - 88

  • احد داوری

 

سال 1359 بود. برنامه بسیج تا نیمه شب ادامه یافت. دو ساعت مانده به اذان صبح کار بچه ها تمام شد. ابراهیم بچه ها را جمع کرد. از خاطرات کردستان تعریف می کرد. خاطراتش هم جالب بود و هم خنده دار. بچه ها را تا اذان بیدار نگه داشت. بچه ها بعد از نماز جماعت صبح به خانه هایشان رفتند.

ابراهیم به مسئول بسیج گفت: اگر این بچه ها همان ساعت می رفتند معلوم نبود برای نماز بیدار می شدند یا نه، شما یا کار بسیج را زود تمام کنید یا بچه ها را تا اذان صبح نگهدارید که نمازشان قضا نشود.

 

 سلام بر ابراهیم، ص 75

  • احد داوری

 

اردیبهشت سال 1359 بود. دبیر ورزش دبیرستان شهدا بودم. در کنار مدرسه ما دبیرستان ابوریحان بود. ابراهیم هم آنجا معلم ورزش بود. رفته بودم به دیدنش. کلی با هم صحبت کردیم. شیفته مرم و اخلاق ابراهیم شدم.

 

آخر وقت بود. گفت: تک به تک والیبال بزنیم؟ خنده ام گرفت: من با تیم ملی والیبال به مسابقات جهانی رفته بودم، خودم را صاحب سبک می دانستم. حالا این آقا می خواد...! گفتم: باشه. توی دلم گفتم: ضعیف بازی می کنم تا ضایع نشه!

 

سرویس اول را زد. آنقدر محکم بود که نتوانستم بگیرم! دومی، سومی و... رنگ از چهره ام پریده بود. جلوی دانش آموزان کم آوردم. ضرب دست عجیبی داشت. گرفتن سرویس ها واقعا مشکل بود. دور تا دور زمین را بچه ها گرفته بودند.

نگاهی به من کرد این بار آهسته زد. امتیاز اول را گرفتم. امتیاز بعدی و بعدی و... می خواست ضایع نشم. عمدا توپ ها را خراب می کرد، رسیدم به ابرهیم. بازی دو به دو شد و آبروی من حفظ شد!

 

توپ را انداختم که سرویس بزند. توپ را در دستش گرفت. آمد بزند که صدائی آمد. الله اکبر ... ندای اذان ظهر بود. توپ را روی زمین گذاشت. رو به قبله ایستاد و بلند بلند اذان گفت. در فضای دبیرستان صدایش پیچید. بچه ها رفتند. عده ای برای وضو و عده ای هم برای خانه. او مشغول نماز شد.

او مشغول نماز شد. همانجا داخل حیاط. بچه ها پشت سرش ایستادند. جماعتی شد داخل حیاط. همه به او اقتدا کردیم.

 

 سلام بر ابراهیم، ص 72 و 73

  • احد داوری

 

در بازرسی تربیت بدنی مشغول بودیم. بعد از گرفتن حقوق و پایان ساعت اداری، [ابراهیم] پرسید: موتور آوردی؟ گفتم: آره، چطور؟ گفت: اگه کاری نداری بیا با هم بریم فروشگاه.

تقریبا همه حقوقش را خرید کرد. از برنج و گوشت تا صابون و... همه چیز خرید، انگار لیستی برای خرید به او داده بودند! بعد با هم رفتیم سمت مجیدیه، وارد کوچه شدیم.ابراهیم درب خانه ای را زد. پیرزنی که حجاب درستی نداشت دم در آمد. ابراهیم همه وسایل را تحویل داد. یک صلیب گردن پیرزن بود. خیلی تعجب کردم.

 

در راه برگشت گفتم: داش ابرام این خانم ارمنی بود؟ گفت: آره چطور مگه؟! آمدم کنار خیابان. موتور را نگه داشتم و با عصبانیت گفتم: بابا این همه فقیر مسلمون هست، تو رفتی سراغ مسیحیا؟

همین طور که پشت سرم نشسته بود گفت: مسلمون ها رو کسی هست کمک کنه. تازه کمیته امداد هم راه افتاده کمکشون می کنه. اما این بنده های خدا کسی رو ندارند. با این کار هم مشکلاتشون کم میشه، هم دلشان به امام و انقلاب گرم میشه.

 سلام بر ابراهیم، ص 63

  • احد داوری

 

 ریز بینی و دقت عمل در مسائل مختلف از ویژگی های ابراهیم بود. این مشخصه، او را از دوستانش متمایز می کرد.

فروردین 1358 بود، به همراه ابراهیم و بچه های کمیته به ماموریت رفتیم. خبر رسید فردی که قبل از انقلاب فعالیت نظامی داشته و مورد تعقیب می باشد در یکی از مجتمع های آپارتمانی دیده شده. آدرس را در اختیار داشتیم. با دو دستگاه خودرو به آدرس اعلام شده رسیدیم.

 

وارد آپارتمان مورد نظر شدیم. بدون درگیری شخص مظنون دستگیر شد. می خواستیم از ساختمان خارج شویم. جمعیت زیادی جمع شده بود تا فرد مورد نظر را مشاهده کنند. خیلی از آنها ساکنان همان ساختمان بودند، ناگهان ابراهیم به داخل آپارتمان برگشت و گفت صبر کنید. با تعجب پرسیدیم: چی شده؟ چیزی نگفت.

فقط چفیه ای که به کمرش بسته بود را باز کرد. آن را چهره مرد بازداشت شده بست، پرسیدم: ابرام چکار می کنی؟

 

در حالی که صورت او را می بست جواب داد: ما بر اساس یک تماس و خبر این آقا را بازداشت کردیم، اگر آنچه گفتند درست نباشد آبرویش رفته و دیگر نمی تواند اینجا زندگی کند. همه مردم اینجا به چهره یک متهم به او نگاه می کنند. اما حالا دیگر کسی او را نمی شناسد. اگر فردا هم آزاد شود مشکلی پیش نمی آید.

 

سلام بر ابراهیم ص 57

  • احد داوری

 

 در باشگاه کشتی بودیم. آماده می شدیم برای تمرین. ابراهیم هم وارد شد. چند دقیقه بعد یکی از دوستان آمد. تا وارد شد بی مقدمه گفت: ابرام جون، تیپ و هیکلت خیلی جالب شده! تو راه که می اومدی دو تا دختر پشت سرت بودند. مرتب داشتند از تو حرف می زدند! بعد ادامه داد: شلوار و پیراهن شیک که پوشیدی، ساک ورزشی هم که دست گرفتی. کاملا مشخصه ورزشکاری! به ابراهیم نگاه کردم. رفته بود تو فکر. ناراحت شد! انگار توقع چنین حرفی را نداشت.

 

جلسه بعد رفتیم برای ورزش. تا ابراهیم را دیدم خنده ام گرفت! پیراهن بلند پوشیده بود و شلوار گشاد! به جای ساک ورزشی لباس ها را داخل کیسه پلاستیکی ریخته بود. از آن روز به بعد اینگونه به باشگاه می آمد.

بچه ها می گفتند بابا تو دیگه چه جور آدمی هستی؟ ما باشگاه می آییم تا هیکل ورزشکاری پیدا کنیم. بعد هم لباس تنگ بپوشیم، اما تو با این هیکل قشنگ و روفرم، آخه این چه لباس هائیه که می پوشی؟ ابراهیم به حرف های آنها اهمیت نمی داد.

 

 سلام بر ابراهیم ص 40

  • احد داوری

 

باران شدیدی در تهران باریده بود، خیابان 17 شهریور را آب گرفته بود. چند پیرمرد می خواستند به سمت دیگر خیابان بروند مانده بودند چه کنند. همان موقع ابراهیم از راه رسید. پاچه شلوار را بالا زد. با کول کردن پیرمردها، آنها را به طرف دیگر خیابان برد. ابراهیم از این کارها زیاد انجام می داد. هدفی هم جز شکستن نفس خودش نداشت. مخصوصا زمانی که خیلی بین بچه ها مطرح بود.

 

سلام بر ابراهیم ص 39

  • احد داوری
مطالعات دانشجویی


امام خامنه ای:
باید در کشور ما و در میان جامعه‌ى ما ترتیبى اتّخاذ بشود که همه‌ى آحاد مردم به‌نحوى با قرآن انس داشته باشند و مفاهیم قرآنى براى اینها مفهوم باشد و معانى قرآن را درک کنند، به قرآن مراجعه کنند؛ ولو به طور اجمال از مفاهیم قرآنى سر دربیاورند.
(8 تیر 1393)

********************

امام خامنه‌ای:
«دشمنان می خواهند یاد شهدا احیا نشود برای اینکه جاده شهادت کور بشود» (6 اسفند 1397)