مطالعات دانشجویی

مطالبی از قرآن و احادیث، نکاتی از سیره بزرگان و مقالات شخصی

مطالعات دانشجویی

مطالبی از قرآن و احادیث، نکاتی از سیره بزرگان و مقالات شخصی

سلام خوش آمدید

 

 وقتی از زندان خارج شدم، شنیدم برخی روحانیون جوان که در بازداشتگاه های مختلف بودند، چند روز پیش از من آزاد شده اند و ساواک آنها را برای ملاقات با امام خمینی، به محل اقامت اجباری ایشان در محل قیطریه تهران برده است. ساواک می خواست بدین وسیله مقداری از خشم این روحانیون را کاهش دهد.

 

شور و شوق دلم را فرا گرفت و گفتم من هم به خدا توکل کنم و به محل اقامت امام بروم؛ شاید به من هم اجازه ملاقات بدهند. آدرس را به دست آوردم و به قیطریه رفتم. قیطریه در آن زمان منطقه ای خالی از ساختمان بود و تک و توک خانه هایی در آن دیده می شد. البته در حال حاضر مسکونی و پر جمعیت شده است. من به خانه امام نزدیک شدم.

نگهبانان تمام اطراف خانه را گرفته بودند. به یکی از آنها گفتم: من تازه از زندان آمده ام و می خواهم مانند سایر زندانیان با آقا ملاقات کنم. آنها با یکدیگر اختلاف نظر پیدا کردند. برخی گفتند: این مرد، مرد ساده ای است که سختی راه را تحمل کرده و به اینجا آمده؛ پس به او اجازه دهیم. برخی دیگر مخالفت کردند. بالاخره توافق کردند که به من اجازه دهند فقط برای چند دقیقه وارد شوم.

 

در زدم. حاج آقا مصطفی - فرزند امام - در را باز کرد و از دیدن من دچار شگفتی شد.

ازمن پرسید: کِی آزاد شدید؟

گفتم: دو روز پیش.

 

وارد یکی از اتاق ها شدم و آقا را در برابر خود یافتم. احساساتی که در دلم محبوس مانده بود غلیان کرد. عواطفم در برابر امام سرازیر شد. برای آقا وضع امت و دوستان را در غیاب ایشان بیان کردم و اظهار داشتم که موسم رمضان امسال بدون بازده به هدر رفت و لذا باید از هم اکنون برای موسم محرم برنامه ریزی کنیم. چند دقیقه بعد از منزل ایشان خارج شدم.

  

منبع: «خون دلی که لعل شد» (خاطرات حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای (مد ظله العالی) از زندان ها و تبعید دوران مبارزات انقلاب اسلامی)، صفحه 132 و 133

  • ۰ نظر
  • ۲۰ اسفند ۹۸ ، ۱۴:۴۰
  • احد داوری

 

همراه من یک قرآن، تسبیح، دفترچه کوچک تلفن و دفتر «سفینه غزل» بود، به اضافه کتاب تذکرة المتقین که حاوی مجموعه رسائل و اذکار عده ای از علما و فقهای بزرگ است و همگی پیرامون عرفان شرعی است. این کتاب را آقا سید کمال شیرازی در کرمان به من داده بود و در زاهدان انیس من بود. همچنین چهار تومان و دو قران در جیب داشتم. چون در زاهدان که بودم همه پول من پنج تومان بود که با هشت قران آن وقتی در ساواک زاهدان بودم، نان و تخم مرغ خریده بودم.

 

مرا به سلولی بردند. این سلول، مربعی دو متر در دو متر بود. نیمی از آن کمی بلند تر بود که به عنوان سکویی برای نشستن و خوابیدن در نظر گرفته بودند. روی آن هم تشکی پر شده از کاه قرار داشت. دو پتو به من دادند. من برای نخستین بار در چنین اتاقک کوچکی بازداشت می شدم. مدتی متحیر نشستم. دور و برم را نگاه کردم، دیدم در سقف، روزنه کوچکی هست که نگهبان برای مراقبت از زندانی جلوی آن رفت و آمد می کند و به آن سر می زند. همچنین در بالای در، روزنه کوچکی دیدم که پوششی روی آن کشیده بودند. در گوشه ای دیگر، چراغ کم نوری سوسو می زد که بیش از پانزده وات روشنی نداشت.

 

دقایقی پس از آن که مرا در سلول انداختند، در سلول باز شد و یک نظامی وارد شد، بعدا فهمیدم که نامش «استوار زمانی» است. پنج مامور دیگر هم با همین درجه به طور نوبتی نگهبانی زندان را انجام می دادند. دو تن از آنها میان زندانیان خیلی معروف بودند؛ یکی همین «استوار زمانی»  بود و دیگری رئیس این گروه، یعنی «استوار ساقی» بود که بعدا در باره او صحبت خواهم کرد.

استوار زمانی وارد شد و گفت: با خودت چه داری؟

گفم: می توانی بگردی.

 

او شروع کرد به بازرسی و گشتن. قرآن را بیرون آورد و گفت: این قرآن است؛ اشکالی ندارد، می توانی آن را نگه داری. ظاهرا وقتی مبلغ پول ناچیز را در جیب من دید، متاثر شد و دلش سوخت. بعد راجع به کتاب تذکرة المتقین پرسید و گفت: این کتاب دعاست؟ می خواست از من پاسخ مثبت بشود تا کتاب را هم پیش من بگذارد. اما به او گفتم: این کتابی در زمینه عرفان است و... سخنم را قطع کرد و گفت: بله، کتاب دعاست، کتاب دعا است؛ اشکالی ندارد، می تواند پیش شما بماند! این برخورد به روشنی نشان می داد که این مرد قصد کمک به من دارد. او به جز دفترچه تلفن که در جیبم بود، چیز دیگری از من نگرفت. رفت و من تنها ماندم.

 

منبع: «خون دلی که لعل شد» (خاطرات حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای (مد ظله العالی) از زندان ها و تبعید دوران مبارزات انقلاب اسلامی)، صفحه 119 و 120

  • ۰ نظر
  • ۱۹ اسفند ۹۸ ، ۱۳:۰۰
  • احد داوری

با تبریک ولادت باسعادت امام متقیان امیر مومنان علی بن ابیطالب علیه السلام، مطلبی از از پایان نامه نویسنده در باره معرفی اصحاب امام علی علیه السلام در عصر کنونی منتشر می گردد.

 

سید رضی در نهج البلاغه نقل کرده است که پس از پیروزی امام علی علیه السلام در جنگ جمل به یکى از یارانش فرمودند: گروه هایى در لشکر ما حضور داشتند که هم  اکنون در صلب پدران و رحم مادران اند. کسانى که زمان های آینده، آن ها را آشکار می سازد و ایمان به وسیله آن ها قوى و نیرومند می شود (1):

«وَ قَدْ قَالَ لَهُ بَعْضُ أَصْحَابِهِ وَدِدْتُ أَنَّ أَخِی فُلَاناً کَانَ شَاهِدَنَا لِیرَى مَا نَصَرَکَ اللَّهُ بِهِ عَلَى أَعْدَائِکَ فَقَالَ لَهُ علیه السلام: أَ هَوَى أَخِیکَ  مَعَنَا فَقَالَ نَعَمْ قَالَ فَقَدْ شَهِدَنَا وَ لَقَدْ شَهِدَنَا فِی عَسْکَرِنَا هَذَا أَقْوَامٌ فِی أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَ أَرْحَامِ النِّسَاءِ سَیرْعَفُ بِهِمُ الزَّمَانُ وَ یقْوَى بِهِمُ الْإِیمَان»  (2) ؛

(یکى از یارانش گفت: دوست داشتم برادرم در این صحنه بود و مى دید چگونه خداوند تو را بر دشمنانت یارى داد. امام به او فرمود: آیا میل برادرت با ماست؟ گفت: آرى، فرمود: بى شک با ما حضور داشته، بلکه اقوامى با ما در این لشکر حضور داشتند که هم اکنون در صلب پدران و رحم زن ها هستند، آنان که زمان های آینده ظهورشان مى دهد و ایمان به وسیله آنان تقویت مى شود).

 

در کلمات قصار نهج البلاغه نیز محتوای مطلب فوق به گونه دیگری تأیید شده است: «الرَّاضِی بِفِعْلِ قَوْمٍ کَالدَّاخِلِ فِیهِ مَعَهُمْ وَ عَلَى کُلِّ دَاخِلٍ فِی بَاطِلٍ إِثْمَانِ إِثْمُ الْعَمَلِ بِهِ وَ إِثْمُ الرِّضَا بِه » (3)

(آن که به عمل قومى راضى است همانند آن است که با آن کار همراه آن قوم بوده؛ و بر هر وارد در باطل دو گناه است: گناه انجام باطل و گناه رضایت به آن ).

 

در روایت دیگری از حکم بن عیینة چنین نقل شده است: هنگامی که علی علیه السلام خوارج را در نبرد نهروان کشت، فردی برخاست و گفت: ای امیر مؤمنان! خوشا به حال ما که همراه شما در این مکان جنگ کردیم و خوارج را کشتیم؛ حضرت فرمود: قسم به آنکه دانه را شکافت و انسان را آفرید، در این مکان مردمی نیز حضور دارند که خداوند پدرانشان و اجدادشان را هنوز خلق نکرده است. آن مرد پرسید: چگونه مردمی که هنوز خلق نشده اند همراه ما بودند؟

امام فرمود: قومی در آخرالزمان خواهند آمد که با ما هم عقیده هستند و به ما ایمان دارند، بی شک آن ها همراه ما در این جنگ بودند (4).

همچنین در روایت دیگری از زید بن وهب نقل شده که می گوید: زمانی که از نهروان برگشتیم، علی علیه السلام فرمود: قومی در یمن همراه ما بودند. گفتیم: چگونه چنین چیزی ممکن است؟ فرمود: با دوست داشتن ما (5).

 

پی نوشت ها:

(1). مکارم شیرازی، ناصر و همکاران، «پیام امام امیر المومنین علیه السلام»، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چاپ دوم: 1379 ش، ج 1، ص 497 و 498.

(2). نهج البلاغه، خطبه 12.

(3). مجلسى، محمدباقر بن محمدتقى، «بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار علیهم السلام»، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، چاپ دوم: 1403 ق ج 97، ص 96؛ نهج البلاغه، کلمات قصار 154.

(4). برقی، محمد بن احمد، «المحاسن»، تحقیق: سید جلال الدین حسینی، قم، دارالکتب الاسلامیة، چاپ دوم: 1371 ش، ج 1، ص 262

(5). ابن ابی شیبة، عبدالله بن محمد، «المصنف»، تحقیق: سعید محمد اللحام؛ بیروت، دارالفکر، چاپ اول: 1409 ق، ج 8، ص 641 و ص 733 همچنین ر.ک. نسائی، احمد بن علی، «السنن الکبری»، تحقیق: عبد الغفار سلیمان بنداری و حسن سید کسروی، بیروت، دار الکتب العلمیة، چاپ اول: 1411 ق، ج 5، ص 163

 

  • ۰ نظر
  • ۱۸ اسفند ۹۸ ، ۰۸:۱۳
  • احد داوری

 

پس از مدتی ماشین ایستاد و من صدای «ایست» را شنیدم. فهمیدم که ما به یک پادگان نظامی رسیده ایم. یکی از ماموران همراه پیاده شد، برگه ای را به نگهبان داد، راه باز شد  و ما وارد شدیم. بعدا متوجه شدم که آنجا پادگان سلطنت آباد است.

 

جلوی مرکز نگهبانی، از ماشین پیاده شدیم. مرا بازرسی کردند، بعد افسر نگهبان مرا از ماموران همراه تحویل گرفت و آنها رفتند. مرا به اتاقی تمیز و بزرگ بردند که در آن دو تخت خواب و یک بخاری بود.

افسر از من پرسید: شام خورده ای؟ گفتتم : نه. برایم شام آورد. شام خوردم و نماز خواندم و پس از آن به خوابی عمیق و آرام فرو رفتم. چون تاریکی بیرون اتاق را احاطه کرده بود بیرون را نمی دیدم.

 

صبح بیدار شدم و فرایض را به جا آوردم. بعد یک نفر آمد و گفت: صبحانه می خواهی؟ من به علت مسافرت، روزه نبودم، گفتم: بله. یک فنجان بزرگ چای، با نان مخصوص ارتش - که معمولا با مقداری روغن و شکر و کمی کافور مخلوط بود و ضخامت هم داشت و بسیار خوشمزه بود - برای من آورد. کنار نان، کمی کره هم بود. من گرسنه بودم و همه اش را خوردم و لذت بردم!

 

منبع: «خون دلی که لعل شد» (خاطرات حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای (مد ظله العالی) از زندان ها و تبعید دوران مبارزات انقلاب اسلامی)، صفحه 114

  • ۰ نظر
  • ۱۷ اسفند ۹۸ ، ۱۱:۳۹
  • احد داوری

 

سردار شهید سلیمانی

 

  • ۰ نظر
  • ۱۶ اسفند ۹۸ ، ۱۰:۱۰
  • احد داوری

در هواپیمایی که مرا به صورت تحت الحفظ به تهران می برد به مسائل مختلفی می اندیشیدم؛ به آینده این نهضتی که بر پا شده، ... به برپا کننده نهضت - امام خمینی - ... به پدری که برای ادامه معالجه در تهران به من نیاز داشت و به علت ابتلا به آب مروارید، بینایی اش را داشت  از دست می داد، ... به آینده ای که در انتظار من بود، و... از فکر به این امور که جز خدای متعال کسی از عاقبت آن آگاه نیست، منصرف شدم، مجله ای برداشتم و به ورق زدن آن پرداختم.

 

چشمم به غزلی افتاد که از آن خوشم آمد. من عادت داشتم که هر شعری را می پسندیدم ، در دفتر خاصی که «سفینه غزل» نامیده بودم، می نوشتم. دیدم دو مامور همراه من از دو طرف گردن می کشند تا ببینند من چه می نویسم. بدون توجه به فضولی آنها به نوشتن ادامه می دادم، آنها هم به نگاه کردن ادامه می دادند، وقتی شعر را نوشتم، ذیل آن این عبارت را هم افزودم: «این ابیات را در هواپیمایی که مرا به همراه دو مامور خوش اخلاق از زاهدان به جای نامعلومی می برد، نوشتم»! این عبارت، اثر مثبتی بر هر دوی آنها گذاشت.

 

هواپیما شبانه به آسمان تهران رسید. منظره درخشش چراغ های شهر دل انگیز بود. دیدم ماموران همراه من خیلی به دیدن چشم انداز تهران علاقه مندند  و از این که به پایتخت رسیده اند، احساس خوشحالی می کنند! بویژه یکی از آن دو، خیلی ابراز خوشحالی می کرد. به او گفتم: قدر مرا بدان!  چون به خاطر من با هواپیما به تهران آمدی، اگر بازداشتی کس دیگری جز من بود، تو را با اتومبیل به خاش می فرستادند و می بایستی شب تا صبح بیابانهای برهوت را طی می کردی؛ ولی خب، حالا شب خوشی را در تهران خواهی گذراند! خنده ای از ته دل کرد که برخاسته از احساس کامل رضایت و خوشحالی بود.

 

منبع: «خون دلی که لعل شد» (خاطرات حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای (مد ظله العالی) از زندان ها و تبعید دوران مبارزات انقلاب اسلامی)، صفحه 112 و 113

  • ۰ نظر
  • ۱۵ اسفند ۹۸ ، ۰۸:۵۱
  • احد داوری

 

صبح زود به مقر ساواک منتقل شدم و تا عصر در آنجا ماندم. طی این مدت از من بازجویی شد که چند ساعت طول کشید. تعجب کردم وقتی دیدم که بازپرس از دوستان کودکی من است و من در بازی های کودکانه او و بردارش شرکت می کردم! پدر و برخی برادرانش از  علما و سادات بودند.

 

عصر بود که مرا به فرودگاه آوردند و به همراه دو مامور در هواپیما نشاندند. هواپیما به مقصدی که برای من نامعلوم بود پرواز کرد، بعدا متوجه شدم عازم تهران هستیم.

این نخستین سفر من با هواپیما بود. پیش از آن سوار هواپیما نشده بودم و اتفاقا اولین سفر من پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز برای ماموریتی به زاهدان بود. امام راحل طی حکمی - که در صحیفه امام آمده - مرا به بلوچستان فرستادند. آقای راشد یزدی هم که در سال 1357 با من در ایرانشهر - از شهرهای بلوچستان - تبعید بود، در این سفر همراهم بود.

 

از تهران با هواپیما عازم کرمان شدیم  و روز همه پرسی برای نظام جمهوری اسلامی (ده فروردین 1358هـ.ش./ اول جمادی الاول 1399هـ. ق) در کرمان بودیم و از آنجا به زاهدان رفتیم. در فرودگاه تعدادی از مشایخ منطقه به استقبال ما آمدند. در آنجا به آنها گفتم: من این فرودگاه را در نخستین سفر هوایی زندگی ام ترک کرده ام و اکنون  نیز در نخستین سفرم پس از پیروزی انقلاب، به همین فرودگاه قدم می گذارم.

 

منبع: «خون دلی که لعل شد» (خاطرات حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای (مد ظله العالی) از زندان ها و تبعید دوران مبارزات انقلاب اسلامی)، صفحه 111 و 112

 

  • ۰ نظر
  • ۱۴ اسفند ۹۸ ، ۰۷:۲۷
  • احد داوری

 

غروب آن روز به منزل یکی از مومنین برای افطار دعوت شده بودم، بعد از افطار به اتاق خود در مسجد باز گشتم تا برای سخنرانی آن شب آماده شوم. دیدم مرا کسی پشت در صدا می زند، در را باز کردم، جوانی شیک و خوش لباس را دیدم، به من سلام کرد و گفت:

شما فلانی هستید؟

- بله

- رئیس پلیس شما را خواسته

- برای چه؟

- چیزی نیست . می خواهد با شما در مورد مسائلی حرف بزند.

- من معنای این احضار را می دانم، این کار به مصلحت شما نیست. من دعوت شده ام که امروز به منبر بروم. اگر مردم بدانند که من بازداشت هستم - بویژه با توجه به آنچه امروز در مسجد واقع شد - عاقبت بدی برای شما خواهد داشت.

اما آن جوان برایم توضیح داد که چاره ای جز ملاقات با رئیس پلیس نیست و من در این قضیه اختیاری ندارم.

 

از مسجد که خارج شدم، دیدم پلیس و ارتش آن را در محاصره گرفته اند؛ دانستم که رژیم در اتخاذ یک موضع بازدارنده، جدی است. ناگزیر همراه با آن جوان به نزد رئیس پلیس رفتم. مردی تنومند با درجه سرهنگی. در انتهای یک سالن مجلل - که با آنچه در بیرجند دیده بودم شباهتی نداشت و پشت میزی بزرگ تکیه زده بود.

وقتی وارد شدم، مشغول نوشتن چیزی بود، البته این معمولا یک ژست مصنوعی است که به وارد شونده القا کنند به او اهمیتی نمی دهند. بنابراین هدف از این کار، تضعیف روحیه وارد شونده است . به او سلام کردم . نه جواب سلام داد و نه سرش را بلند کرد. من نیز چاره ای ندیدم جز اینکه به همین شکل با او برخورد کنم. بدون این که از او اجازه بگیرم، روی شیک ترین مبل اتاق نشستم، سپس خود را مشغول چیزهایی کردم که کاملا  حاکی از بی توجهی به او بود.

 

افسر که نتوانست مرا دچار شکست روحی کند، سرش را بلند کرد و گفت:

- شما فلانی هستید؟

- بله

- چرا مردم را تحریک می کنی؟

- شمایید که مردم را تحریک می کنید!

- معتدل تر نشست؛ گویی انتظار چنین پاسخی را نداشت. گفت: چطور؟

- من مسائل دینی و احکام شرعی را برای مردم بیان می کنم. کجای این کار تحریک است؟ اما شما با این کارتان مردم را تحریک می کنید.

در خطوط چهره اش نشانه های آرامش پدیدار شد و گفت:

ما نمی خواهیم مردم را تحریک کنیم. شما در سخنانت به اصلاحات شاه اهانت کردی.

- اطلاعاتی که به شما رسیده ، دروغ است

لحن سرهنگ عوض شد. از مطالبی که در خلال سخنانش گفت، این بود: ما هم مانند شما مسلمانیم و آقای خمینی را دوست داریم!

شکی نیست که این حرف را راست نمی گفت ، بلکه قصد فریب و ظاهر سازی داشت.

 

منبع: «خون دلی که لعل شد» (خاطرات حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای (مد ظله العالی) از زندان ها و تبعید دوران مبارزات انقلاب اسلامی)، صفحه 107 و 108

 

نکته: روایتی در مورد نحوه برخورد با افراد متکبر:

 رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم: إِذَا رَأَیْتُمُ‏ الْمُتَوَاضِعِینَ‏ مِنْ أُمَّتِی فَتَوَاضَعُوا لَهُمْ وَ إِذَا رَأَیْتُمُ الْمُتَکَبِّرِینَ فَتَکَبَّرُوا عَلَیْهِم‏ (مجوعه ورام، ج1 ص 201)


هر گاه متواضعان را دیدید، برای آنان تواضع کنید و هر گاه متکبران را دیدید، در قبال آنان متکبرانه رفتار نمایید.
 

  • ۰ نظر
  • ۱۳ اسفند ۹۸ ، ۰۷:۴۷
  • احد داوری

 

دیدار دکتر مرندی با رهبر معظم انقلاب و پیام امیدوار کننده معظم له برای مبارزه با بیماری ها، در کنار همه مطالبی که داشت، یک نکته جالب ضمنی نیز داشت: تصاویری از دفتر کار مقام معظم رهبری که در یک جمله خلاصه می شود: ساده زیستی عملی

قفسه کتاب ها، میز عسلی بدون شیشه و...

 

دفتر کار مقام معظم رهبری

 

دفتر کار مقام معظم رهبری

 

حدیث عشق در دفتر نگنجد....

  

  • ۰ نظر
  • ۱۲ اسفند ۹۸ ، ۰۹:۲۰
  • احد داوری

 

روز آزادی را فراموش نمی کنم، در عصرگاهِ یکی از آخرین روزهای ماه خرداد که بلندترین روزهای سال است، یکی از افسران زندان آمد و خبر آزادی را به ما داد. هر یک از ما وسایل اندک خود را جمع کردیم و در اتاقهمایمان به انتظار نشستیم؛ بعد ما را در راهرویی که بین اتاق ها امتداد یافته بود، جمع کردند و سپس درِ زندان را گشودند و گفتند بروید!

 

به همین صورت و بدون ثبت کردن اسامی یا پر کردن فرم هایی که هنگام آزادی از زندان معمول است. با همدیگر خداحافظی کردیم. من به سوی خیابان رفتم و آن مسیر را با گام هایی تند به سوی منزلمان، که خیلی از پادگان دور نبود طی کردم.

 

در حالی که عازم خانه بودم، احساس خاصی به من مستولی شده بود که آمیزه ای بود از شوق و بیم و شرم. شرمگین بودم از این که محاسنم را تراشیده بودند، و بیم هم از این داشتم که والدینم شاید بگویند: چرا در مسائلی دخالت کردی که به زندان بیفتی؟

 

وقتی به خانه رسیدم، خانواده به گرم ترین وجهی از من استقبال کردند، از دیدن من، خوشحالی کردند. وقتی برای صرف چای نشستم، نخستین حرفی که مادرم (رحمة الله علیها) به من زد، این بود:

«من به پسری مانند تو افتخار می کنم که چنین کاری را در راه خدا انجام می دهد».

 

نفسی به راحتی کشیدم و خدا را شکر کردم. این سخن مادرم در فعالیت هایی که من در این راه داشتم، تاثیری بسزا داشت.

 

منبع: «خون دلی که لعل شد» (خاطرات حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای (مد ظله العالی) از زندان ها و تبعید دوران مبارزات انقلاب اسلامی)، صفحه 95 و 96

  • ۰ نظر
  • ۱۱ اسفند ۹۸ ، ۰۹:۲۵
  • احد داوری

 

سه روز پس از بازداشت، یکی از افسران زندان آمد و گفت: فردا آزاد می شوید. از این خبر تعجب کردم و به خودم گفتم: شاید یکی از دوستان نزد فردی که با رژیم مرتبط است، برای آزادی من وساطت کرده است. در حالی که به این موضوع فکر می کردم، به قرآن تفال زدم و این آیه کریمه آمد: «فَلَا یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَلَا إِلَى أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ» [یس: 50؛ آنگاه نه توانایى وصیتى دارند و نه مى‏ توانند به سوى کسان خود برگردند].

روز بعد و روزهای بعد فرا رسید ولی من آزاد نشدم.

 

ایام این زندان گرچه به درازا نکشید؛ اما فوق العاده وحشتناک بود؛ زیرا این نخستین تجربه من بود؛ وانگهی این ایام با روزهایی هم زمانی داشت که کشور در یک گیرودار عظیم و کشمکش خونین به سر می برد. نهضت اسلامی و مبلغان مسلمان را از هر سو خطراتی احاطه کرده بود. رژیم بی رحمانه می تاخت و می کوبید.

خداوند خواست که پس از سختی و تنگی، گشایشی فراهم آید. ایام زندان، هشت نُه روزی به درازا کشید و پس از آن من و سایر بازداشتی های آنجا آزاد شدیم

 

منبع: «خون دلی که لعل شد» (خاطرات حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای (مد ظله العالی) از زندان ها و تبعید دوران مبارزات انقلاب اسلامی)، صفحه 95

  • ۱ نظر
  • ۱۰ اسفند ۹۸ ، ۱۰:۵۷
  • احد داوری

 

در آنجا بیش از یک هفته ماندم. در این مدت صورتم را تراشیدند و این نخستین باری بود که صورتم تراشیده می شد. بار دوم طی بازداشت دیگری بود که در جای خود از آن یاد خواهم کرد.

 

در مورد تراشیدن صورت، شنیده بودم که در اردوگاه ها صورت را خشک خشک و بدون آب و صوابون می تراشند که کاری زشت و دردآور است، لذا در راه بیرجند به مشهد، خود را برای استقبال از این لحظه وحشتناک و آزردن پوست صورت آماده می ساختم.

زمان تراشیدن صورت فرا رسید، سلمانی آمد و من با نگرانی و تشویش به او نگاه می کردم. کیفش را باز کرد و یک ماشین اصلاح از آن بیرون آورد، با دیدن ماشین اصلاح، من نفس راحتی کشیدم و معلوم شد جریان متفاوت از آن چیزی است که تصور می کردم.

 

بعد از آن، اجازه خواستم که به دستشویی بروم و سپس وضو بگیرم. اجازه دادند با دو نظامی بروم. در مسیر یک افسر جوانی که به گستاخی و وقاحت معروف بود، مرا دید و از دور به تمسخر صدا زد: آشیخ! ریشت را تراشیدند؟ و من فورا پاسخ دادم: بله، سال ها بود که چانه خود را ندیده بودم و حالا الحمدلله می بینم! و بدین ترتیب اجازه ندادم خشنود و دلخوش شود.

 

منبع: «خون دلی که لعل شد» (خاطرات حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای (مد ظله العالی) از زندان ها و تبعید دوران مبارزات انقلاب اسلامی)، صفحه 94

 

  • ۰ نظر
  • ۰۹ اسفند ۹۸ ، ۱۲:۱۱
  • احد داوری

 

متوکل مریض شد، نذر کرد که اگرشفا یابد مال زیادی (مال کثیر) در راه خدا بدهد. وقتی خوب شد، از علما پرسید که اندازه مال زیاد و کثیر چیست؟ علما نظرات مختلفی گفتند و به نظر یکسانی نرسیدند.

مسئله را از امام دهم شیعیان حضرت ابوالحسن علی بن محمد الهادی پرسیدند، حضرت فرمودند: متوکل باید هشتاد درهم صدقه بدهد.

علت این جواب را پرسیدند که حضرت فرمودند:

 

خداوند در قرآن می فرماید: لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ فِی مَوَاطِنَ کَثِیرَةٍ وَیَوْمَ حُنَیْنٍ (توبه: 25) قطعا خداوند شما را در مواضع بسیارى یارى کرده است و [نیز] در روز حنین (یاری کرده است).تعداد مواطنی که خداوند پیامبر را یاری کرد هشتاد موطن بود.

 

وَ کَانَ الْمُتَوَکِّلُ‏ نَذَرَ أَنْ یَتَصَدَّقَ بِمَالٍ کَثِیرٍ إِنْ عَافَاهُ اللَّهُ مِنْ عِلَّتِهِ فَلَمَّا عُوفِیَ سَأَلَ الْعُلَمَاءَ عَنْ حَدِّ الْمَالِ الْکَثِیرِ فَاخْتَلَفُوا وَ لَمْ یُصِیبُوا الْمَعْنَى فَسَأَلَ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنْ ذَلِکَ فَقَالَ ع یَتَصَدَّقُ بِثَمَانِینَ دِرْهَماً فَسَأَلَ عَنْ عِلَّةِ ذَلِکَ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ قَالَ لِنَبِیِّهِ ص- لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ فِی مَواطِنَ کَثِیرَةٍ فَعَدَدْنَا مَوَاطِنَ رَسُولِ اللَّهِ ص فَبَلَغَتْ ثَمَانِین‏

(تحف العقول، ابن شعبه حرانی، ص 481)

 

همچنین در باره پاسخ های قرآنی امام هادی علیه السلام بخوانید:

 

مگر پیامبر به علم دیگران محتاج است؟

 

  • ۰ نظر
  • ۰۸ اسفند ۹۸ ، ۱۶:۱۸
  • احد داوری

 

این روزها تقریبا در هر جمعی سخن از ویروس کرونا است. برخی مخلصانه برای مقابله با ویروس، هر کاری از دستشان برآید انجام می دهند، عده ای راه های درمان و پیشگیری پزشکی اعلام می کنند و بی شک عده ای نیز به دنبال سود شخصی خود با احتکار و گران فروشی هستند.

ان شاء الله از این مرحله نیز با موفقیت عبور خواهیم کرد.

 

اما برداشت شخصی:

عموم مردم به شدت به دنبال پیشگیری هستند و حتی دست دادن را نیز محدود کردند. حتی در برخی مساجد  - که عرفا بعد از نماز با هم دست می دادند - این کار صورت نمی گیرد. حتی افراد سالم نیز برای رعایت سلامت جسمانی و آسیب احتمالی با همدیگر دست نمی دهند.

 

ای کاش برای بیماری های روانی نیز این چنین حساس بودیم. از جمله در مورد دست دادن با نامحرم نیز - که اسلام محدود کرده است - بیشتر دقت کنیم شاید برای مقابله با بیماری های روانی و روحی نظیر فروپاشی خانواده ها و دلسردی از زندگی مشترک و .... برای هر دو طرف مفید باشد. 

آیا دستورات ائمه علیهم السلام در مورد احکام اسلامی به اندازه دستورات پزشکان شایسته بررسی نیستند؟

 

احکام مربوط به ارتباط با نامحرم و بررسی تخصصی دست دادن با نامحرم را می توانید مطالعه کنید.

 

کتاب «خاطرات سفیر» به قلم دکتر نیلوفر شادمهری برخی خاطرات دوران دانشجویی نویسنده را از دست دادن با نامحرمان در فرانسه آورده است که مطالعه آن خالی از لطف نیست.

 

  • ۰ نظر
  • ۰۷ اسفند ۹۸ ، ۱۳:۴۹
  • احد داوری
مطالعات دانشجویی


امام خامنه ای:
باید در کشور ما و در میان جامعه‌ى ما ترتیبى اتّخاذ بشود که همه‌ى آحاد مردم به‌نحوى با قرآن انس داشته باشند و مفاهیم قرآنى براى اینها مفهوم باشد و معانى قرآن را درک کنند، به قرآن مراجعه کنند؛ ولو به طور اجمال از مفاهیم قرآنى سر دربیاورند.
(8 تیر 1393)

********************

امام خامنه‌ای:
«دشمنان می خواهند یاد شهدا احیا نشود برای اینکه جاده شهادت کور بشود» (6 اسفند 1397)