مطالعات دانشجویی

مطالبی از قرآن و احادیث، نکاتی از سیره بزرگان و مقالات شخصی

مطالعات دانشجویی

مطالبی از قرآن و احادیث، نکاتی از سیره بزرگان و مقالات شخصی

سلام خوش آمدید

 

عائله امام صادق علیه السلام و هزینه زندگى آن حضرت زیاد شده بود. امام به فکر افتاد که از طریق کسب و تجارت عایداتى به دست آورد تا جواب مخارج خانه را بدهد.

هزار دینار سرمایه فراهم کرد و به غلام خویش- که «مصادف» نام داشت- فرمود:

«این هزار دینار را بگیر و آماده تجارت و مسافرت به مصر باش.».

 

مصادف رفت و با آن پول از نوع متاعى که معمولًا به مصر حمل مى شد خرید و با کاروانى از تجار که همه از همان نوع متاع حمل کرده بودند به طرف مصر حرکت کرد.

همینکه نزدیک مصر رسیدند، قافله دیگرى از تجار که از مصر خارج شده بود به آنها برخورد. اوضاع و احوال را از یکدیگر پرسیدند. ضمن گفتگوها معلوم شد که اخیرا متاعى که مصادف و رفقایش حمل مى کنند بازار خوبى پیدا کرده و کمیاب شده است. صاحبان متاع از بخت نیک خود بسیار خوشحال شدند، و اتفاقا آن متاع از چیزهایى بود که مورد احتیاج عموم بود و مردم ناچار بودند به هر قیمت هست آن را خریدارى کنند.

صاحبان متاع بعد از شنیدن این خبر مسرت بخش با یکدیگر همعهد شدند که به سودى کمتر از صددرصد نفروشند.

 

رفتند و وارد مصر شدند. مطلب همان طور بود که اطلاع یافته بودند. طبق عهدى که با هم بسته بودند بازار سیاه به وجود آوردند و به کمتر از دو برابر قیمتى که براى خود آنها تمام شده بود نفروختند.

مصادف با هزار دینار سود خالص به مدینه برگشت. خوشوقت و خوشحال به حضور امام صادق رفت و دو کیسه که هر کدام هزار دینار داشت جلو امام گذاشت.

 

امام پرسید: «اینها چیست؟» گفت: «یکى از این دو کیسه سرمایه اى است که شما به من دادید، و دیگرى- که مساوى اصل سرمایه است- سود خالصى است که به دست آمده.».

امام: «سود زیادى است، بگو ببینم چطور شد که شما توانستید این قدر سود ببرید؟».

- قضیه از این قرار است که در نزدیک مصر اطلاع یافتیم که مال التجاره ما در آنجا کمیاب شده. هم قسم شدیم که به کمتر از صد درصد سود خالص نفروشیم، و همین کار را کردیم.

 

- سبحان اللَّه! شما همچو کارى کردید؟! قسم خوردید که در میان مردمى مسلمان بازار سیاه درست کنید؟! قسم خوردید که به کمتر از سود خالصِ مساوى اصل سرمایه نفروشید؟! نه، همچو تجارت و سودى را من هرگز نمى خواهم.

سپس امام یکى از دو کیسه را برداشت و فرمود: «این سرمایه من» و به آن یکى دیگر دست نزد و فرمود: «من به آن کارى ندارم.».

 

آنگاه فرمود:

«اى مصادف! شمشیر زدن از کسب حلال آسانتر است

 

منبع: مجموعه آثار شهید مطهری، ج 18، ص: 262 و 263

 
  • ۰ نظر
  • ۲۶ خرداد ۹۹ ، ۰۸:۰۵
  • احد داوری

 

شاکى شکایت خود را به خلیفه مقتدر وقت، عمر بن الخطاب، تسلیم کرد. طرفین دعوا باید حاضر شوند و دعوا طرح شود. کسى که از او شکایت شده بود امیرالمؤمنین على بن ابى طالب علیه السلام بود.

 

عمر هر دو طرف را خواست و خودش در مسند قضا نشست. طبق دستور اسلامى، دو طرف دعوا باید پهلوى یکدیگر بنشینند و اصل «تساوى در مقابل دادگاه» محفوظ بماند. خلیفه مدعى را به نام خواند، و امر کرد در نقطه معینى روبروى قاضى بایستد. بعد رو کرد به على و گفت: «یا ابَاالحسن! پهلوى مدعى خودت قرار بگیر.» به شنیدن این جمله، چهره على درهم و آثار ناراحتى در قیافه اش پیدا شد. خلیفه گفت: «یا على! میل ندارى پهلوى طرف مخاصمه خویش بایستى؟».

 

على: «ناراحتى من از این نبود که باید پهلوى طرف دعواى خود بایستم؛ برعکس، ناراحتى من از این بود که تو کاملا عدالت را مراعات نکردى، زیرا مرا با احترام نام بردى و به کنیه خطاب کردى و گفتى «یا اباالحسن»، اما طرف مرا به همان نام عادى خواندى. علت تأثر و ناراحتى من این بود.»

 

منبع: مجموعه آثار شهید مطهری، ج 18، ص: 246

  • ۰ نظر
  • ۲۵ خرداد ۹۹ ، ۰۷:۳۷
  • احد داوری

 

ابوعلى بن سینا هنوز به سن بیست سال نرسیده بود که علوم زمان خود را فرا گرفت و در علوم الهى و طبیعى و ریاضى و دینى زمان خود سرآمد عصر شد. روزى به مجلس درس ابوعلى بن مسکویه، دانشمند معروف آن زمان، حاضر شد. با کمال غرور گردویى را به جلو ابن مسکویه افکند و گفت: «مساحت سطح این را تعیین کن.».

 

ابن مسکویه جزوه هایى از یک کتاب که در علم اخلاق و تربیت نوشته بود (کتاب طهارة الاعراق) به جلو ابن سینا گذاشت و گفت: «تو نخست اخلاق خود را اصلاح کن تا من مساحت سطح گردو را تعیین کنم. تو به اصلاح اخلاق خود محتاجترى از من به تعیین مساحت سطح این گردو.».

بوعلى از این گفتار شرمسار شد و این جمله راهنماى اخلاقى او در همه عمر قرار گرفت.

منبع: مجموعه آثار شهید مطهری، ج 18، ص: 235

 

  • ۰ نظر
  • ۲۴ خرداد ۹۹ ، ۰۹:۱۲
  • احد داوری

غزالى، دانشمند شهیر اسلامى، اهل طوس بود (طوس قریه اى است در نزدیکى مشهد). در آن وقت، یعنى در حدود قرن پنجم هجرى، نیشابور مرکز و سواد اعظم آن ناحیه بود و دارالعلم محسوب مى شد. طلاب علم در آن نواحى براى تحصیل و درس خواندن به نیشابور مى آمدند. غزالى نیز طبق معمول به نیشابور و گرگان آمد و سالها از محضر اساتید و فضلا با حرص و ولع زیاد کسب فضل نمود. و براى آنکه معلوماتش فراموش نشود و خوشه هایى که چیده از دستش نرود، آنها را مرتب مى نوشت و جزوه مى کرد. آن جزوه ها را که محصول سالها زحمتش بود مثل جان شیرین دوست مى داشت.

 

بعد از سالها عازم بازگشت به وطن شد. جزوه ها را مرتب کرده در توبره اى پیچید و با قافله به طرف وطن روانه شد.

از قضا قافله با یک عده دزد و راهزن برخورد. دزدان جلو قافله را گرفتند و آنچه مال و خواسته یافت مى شد یکى یکى جمع کردند.

 

نوبت به غزالى و اثاث غزالى رسید. همینکه دست دزدان به طرف آن توبره رفت، غزالى شروع به التماس و زارى کرد و گفت: «غیر از این، هرچه دارم ببرید و این یکى را به من واگذارید.»

دزدها خیال کردند که حتما در داخل این بسته متاع گران قیمتى است. بسته را باز کردند، جز مشتى کاغذ سیاه شده چیزى ندیدند.

گفتند: «اینها چیست و به چه درد مى خورد؟».

غزالى گفت: «هرچه هست به درد شما نمى خورد، ولى به درد من مى خورد.».

- به چه درد تو مى خورد؟.

- اینها ثمره چند سال تحصیل من است. اگر اینها را از من بگیرید، معلوماتم تباه مى شود و سالها زحمتم در راه تحصیل علم به هدر مى رود.

- راستى معلومات تو همین است که در اینجاست؟.

- بلى.

- علمى که جایش توى بقچه و قابل دزدیدن باشد، آن علم نیست، برو فکرى به حال خود بکن.

این گفته ساده عامیانه، تکانى به روحیه مستعد و هوشیار غزالى داد. او که تا آن روز فقط فکر مى کرد که طوطى وار از استاد بشنود و در دفاتر ضبط کند، بعد از آن در فکر افتاد که کوشش کند تا مغز و دماغ خود را با تفکر پرورش دهد و بیشتر فکر کند و تحقیق نماید و مطالب مفید را در دفتر ذهن خود بسپارد.

 

غزالى مى گوید: «من بهترین پندها را، که راهنماى زندگى فکرى من شد، از زبان یک دزد راهزن شنیدم.»

 

منبع: مجموعه آثار شهید مطهری، ج 18 ص: 233 و 234

  • ۰ نظر
  • ۲۳ خرداد ۹۹ ، ۱۱:۲۶
  • احد داوری

 

رسول اکرم صلى اللَّه علیه و آله طبق معمول در مجلس خود نشسته بود. یاران گرداگرد حضرتش حلقه زده او را مانند نگین انگشتر در میان گرفته بودند. در این بین یکى از مسلمانان- که مرد فقیر ژنده پوشى بود- از در رسید و طبق سنت اسلامى- که هرکس در هر مقامى هست، همینکه وارد مجلسى مى شود باید ببیند هر کجا جاى خالى هست همان جا بنشیند و یک نقطه مخصوص را به عنوان اینکه شأن من چنین اقتضا مى کند در نظر نگیرد- آن مرد به اطراف متوجه شد، در نقطه اى جایى خالى یافت، رفت و آنجا نشست.

 

از قضا پهلوى مرد متعین و ثروتمندى قرار گرفت. مرد ثروتمند جامه هاى خود را جمع کرد و خودش را به کنارى کشید. رسول اکرم که مراقب رفتار او بود به او رو کرد و گفت:

«ترسیدى که چیزى از فقر او به تو بچسبد؟!».

- نه یا رسول اللَّه!.

- ترسیدى که چیزى از ثروت تو به او سرایت کند؟.

- نه یا رسول اللَّه!.

- ترسیدى که جامه هایت کثیف و آلوده شود؟.

- نه یا رسول اللَّه!

- پس چرا پهلو تهى کردى و خودت را به کنارى کشیدى؟

 

- اعتراف مى کنم که اشتباهى مرتکب شدم و خطا کردم. اکنون به جبران این خطا و به کفاره این گناه حاضرم نیمى از دارایى خودم را به این برادر مسلمان خود که درباره اش مرتکب اشتباهى شدم ببخشم.

مرد ژنده پوش: «ولى من حاضر نیستم بپذیرم.»

 

جمعیت: چرا؟.

- چون مى ترسم روزى مرا هم غرور بگیرد و با یک برادر مسلمان خود آنچنان رفتارى بکنم که امروز این شخص با من کرد.

 

منبع: مجموعه آثار شهید مطهری، ج 18 ص 229 و 230

 
  • ۰ نظر
  • ۲۲ خرداد ۹۹ ، ۱۳:۰۱
  • احد داوری

 

مردى از سفر حج برگشته سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را براى امام صادق علیه السلام تعریف مى کرد، مخصوصا یکى از همسفران خویش را بسیار مى ستود که، چه مرد بزرگوارى بود، ما به معیت همچو مرد شریفى مفتخر بودیم، یکسره مشغول طاعت و عبادت بود، همینکه در منزلى فرود مى آمدیم او فورا به گوشه اى مى رفت و سجاده خویش را پهن مى کرد و به طاعت و عبادت خویش مشغول مى شد.

 

امام: «پس چه کسى کارهاى او را انجام مى داد؟ و که حیوان او را تیمار مى کرد؟».

- البته افتخار این کارها با ما بود. او فقط به کارهاى مقدس خویش مشغول بود و کارى به این کارها نداشت.

- بنابراین همه شما از او برتر بوده اید

منبع: مجموعه آثار شهید مطهری، ج 18، ص 200

  • ۰ نظر
  • ۲۱ خرداد ۹۹ ، ۱۵:۰۶
  • احد داوری

 

شخصى با هیجان و اضطراب به حضور امام صادق علیه السلام آمد و گفت:

«درباره من دعایى بفرمایید تا خداوند به من وسعت رزقى بدهد، که خیلى فقیر و تنگدستم.».

امام: «هرگز دعا نمى ‏کنم.».

- چرا دعا نمى‏ کنید؟!

«براى اینکه خداوند راهى براى این کار معین کرده است. خداوند امر کرده که روزى را پى جویى کنید و طلب نمایید. اما تو مى‏ خواهى در خانه خود بنشینى و با دعا روزى را به خانه خود بکشانى!»

 

مجموعه آثار شهید مطهری، ج 18، ص 197

  • ۰ نظر
  • ۲۰ خرداد ۹۹ ، ۱۶:۴۳
  • احد داوری

 

«عزم» جوهره انسانیت و میزان امتیاز انسان است، و تفاوت درجات انسان به تفاوت درجات عزم او است.

 

چهل حدیث امام خمینی (رحمة الله علیه)، ص 7

  • ۰ نظر
  • ۱۹ خرداد ۹۹ ، ۱۸:۱۴
  • احد داوری

 

گفته شده است که هر کتابی به یکبار خواندن می ارزد (منسوب به ابوالفضل بیهقی)

ولی امروزه به اندازه ای کتاب های بی محتوا یا کم محتوا منتشر شده است که باید سخن فوق را تغییر داد:

 هیچ کتابی ارزش خواندن ندارد مگر این که ثابت شود واقعا ارزش دارد.

 

حال این سخن را مقایسه کنید در مورد کانال های بی محتوای شبکه های اجتماعی، گروه های فاقد اندیشه خاص که فقط وقت هدر می دهند، وبلاگ هایی که هیچ محتوایی ندارند یا باعث تضعیف روحیه و اراده می شوند و...

مقایسه کنید با دوستانی که باعث ترقی ما نشده و برعکس باعث تضعیف ما می شوند

مقایسه کنید با فیلم هایی که ارزش دیدن ندارند چرا که هیچ نکته ای به زندگی ما نمی افزایند نه باعث شناخت بهتر ما می شوند و نه باعث رفتار درست ما. تنها هنر آنها این است که ما متوجه گذر زمان نشویم.

بگذریم از فیلم ها، کانال ها، گروه ها، وبلاگ ها و دوستانی که نتیجه ای جز خسارت ندارند

 

 عمر ما خیلی بیشتر از آن می ارزد که بخواهیم با هزینه کردن آن، به جای تعالی و پیشرفت، پسرفت داشته باشیم و عقب بمانیم.

 

باید هر از چندگاهی خانه تکانی کرد، بعضی را باید حذف کرد بدون هیچ ملاحظه ای ...

فقط مرد میدان می خواهد با اراده ای قوی....

 

  • ۰ نظر
  • ۱۸ خرداد ۹۹ ، ۲۳:۴۵
  • احد داوری

 

یکی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده است که در یکى از مسافرتها در منزلى فرود آمدیم.

همه متفرق شدند براى اینکه تجدید وضویى کنند و آماده نماز بشوند. دیدیم که پیغمبر اکرم بعد از آنکه از مرکب پایین آمد، طرفى را گرفت و رفت. مقدارى که دور شد، ناگهان برگشت.

 

اصحاب با خود فکر مى کنند که پیغمبر براى چه بازگشت؟ آیا از تصمیم اینکه امروز اینجا بمانیم منصرف شده است؟ همه منتظرند ببینند آیا فرمان مى دهد که حرکت کنید برویم. ولى مى بینند پیامبر چیزى نمى گوید. تا به مرکبش مى رسد. بعد، از آن خورجین یا توبره روى آن، زانوبند شتر را در مى آورد، زانوى شترش را مى بندد و دوباره به همان طرف راه مى افتد.

 

اصحاب با تعجب گفتند: پیامبر براى چنین کارى آمد؟! این که کار کوچکى بود! اگر از آنجا صدا مى زد: آى فلان کس! برو زانوى شتر مرا ببند، همه با سر مى دویدند. گفتند: یا رسول اللَّه! مى خواستید به ما امر بفرمایید. به هرکدام ما امر مى فرمودید، با کمال افتخار این کار را انجام مى داد. ببینید سخن، در چه موقع و در چه محل و چقدر عالى است! فرمود:

 

«لا یَسْتَعِنْ احَدُکُمْ مِنْ غَیْرِهِ وَلَوْ بِقُضْمَةٍ مِنْ سِواکٍ»

تا مى توانید در کارها از دیگران کمک نگیرید ولو براى خواستن یک مسواک.

 

 آن کارى را که خودت مى توانى انجام بدهى، خودت انجام بده. نمى گوید کمک نگیر و از دیگران استمداد نکن ولو در کارى که نمى توانى انجام بدهى؛ نه، آنجا جاى استمداد است.

  

منبع: مجموعه آثار شهید مطهری ؛ ج16، ص  205 و 206

  • ۰ نظر
  • ۱۷ خرداد ۹۹ ، ۱۹:۲۷
  • احد داوری

 

یکی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل می کند  که در دوره رسالت، در سفرى خدمتشان بودیم. در منزلى پایین آمده بودیم و قرار بود که در آنجا غذایى تهیه شود. گوسفندى آماده شده بود تا جماعت آن را ذبح کنند و از گوشت آن مثلًا آبگوشتى بسازند و تغذیه کنند.

یکى از اصحاب به دیگران مى گوید سر بریدن گوسفند با من، دیگرى مى گوید پوست کندن آن با من، سومى مثلًا مى گوید پخت آن با من و ... پیغمبر اکرم مى فرماید جمع کردن هیزم از صحرا با من.

 

اصحاب عرض کردند: یا رسول اللَّه! ما خودمان افتخار این خدمت را داریم، شما سرجاى خودتان بنشینید، ما خودمان همه کارها را انجام مى دهیم. فرمود: بله، مى دانم، من نگفتم که شما انجام نمى دهید ولى مطلب چیز دیگرى است. بعد جمله اى گفت، فرمود:

 

انَّ اللَّهَ یَکْرَهُ مِنْ عَبْدِهِ انْ یَراهُ مُتَمَیِّزاً بَیْنَ اصْحابِهِ.

خدا دوست نمى دارد که بنده اى را در میان بندگان دیگر ببیند که براى خود امتیاز قائل شده است.

 

من اگر اینجا بنشینم و فقط شما بروید کار کنید، پس براى خودم نسبت به شما امتیاز قائل شده ام. خدا دوست ندارد که بنده اى خودش را به چنین وضعى در بیاورد.

 

منبع: مجموعه آثار شهید مطهری ؛ ج 16 ؛ ص204 و 205

 

  • ۰ نظر
  • ۱۶ خرداد ۹۹ ، ۲۰:۲۸
  • احد داوری

زمان: 12 خرداد 1358/ 7 رجب 1399

مکان: قم‏

موضوع: چگونگى پیدایش نهضت 15 خرداد

مناسبت: سالگرد حماسه 15 خرداد

مخاطب: ملت ایران‏

 

بسم اللَّه الرحمن الرحیم‏

با فرا رسیدن 15 خرداد خاطره غم ‏انگیز و حماسه ‏آفرین این روز تاریخى تجدید مى‏ شود. روزى که بنا بر آنچه که مشهور است قریب به پانزده هزار نفر از ملت مظلوم و ستم کشیده ما به خاک و خون کشیده شد. روزى که طلیعه نهضت اسلامى این ملت شجاع و غیور گردیده؛ نهضت عظیمى که بیش از شانزده سال پیش به دنبال قیام روحانیت مسئول و متعهد در مقابل محمد رضا پهلوى- که مخالفتش با اسلام عزیز آشکار و آشکارتر شد- شکل گرفت. روحانیت به اعتراض برخاست و عصر عاشورا، پس از حادثه‏ اى ناگوار، اعتراض با موج عظیم انسانى- اسلامى بالا گرفت و به اوج رسید. و پس از آن، دست ناپاک استعمار از آستین شاه مخلوع در آمد و غائله 15 خرداد- 12 محرّم- را هر چه دردناکتر به وجود آورد.

 

محرّم چه ماه پر غائله‏ اى، و چه ماه خونى، و چه ماه حماسه‏ آفرینى! ماهى که دستگاه شاهنشاهى بنى امیه را در هم کوبید؛ و ماهى که رژیم شاهنشاهى 2500 ساله جنایتکاران را در هم پیچید. ملت ما نه محرّم را، که شاهد قتل عام هاى وحشیانه جباران است، فراموش مى کند و نه 15 خرداد را که سرآغاز نهضت اسلامى روحانیت است.

 

نهضت از حوزه علمیه قم، مرکز فقاهت راستین، برخاست؛ و برق ‏آسا در سایر حوزه‏ هاى علمیه و دانشگاه ها و در تهران و سایر شهرها قشرهاى عظیم ملت را فرا گرفت، و همه را به میدان مبارزه کشید. و در سالهاى اخیر که حوادث به دنبال حوادث‏ به وجود آمد؛ و ملت بزرگ با شعار اسلام و فریاد «اللَّه اکبر» و نور ایمان و وحدت کلمه بنیاد پهلوى را از بُن کند. و ملت ما این روز را عزیز مى‏ شمارد. و من روز 15 خرداد را براى همیشه عزاى‏ عمومى‏ اعلام‏ مى‏ کنم. و براى بزرگداشت شهداى خویش در این روز بزرگ در مدرسه فیضیه به سوگ مى‏ نشینم. به امید آنکه با خواست خداوند متعال باقیمانده ریشه ‏هاى گندیده استعمار از بیخ و بُن کنده شود؛ و جمهورى اسلامى مبنى بر احکام نورانى قرآن مجید در کشور ما مستقر گردد.

و السلام علیکم و رحمة اللَّه و برکاته.

روح اللَّه الموسوی الخمینى‏

 

منبع: صحیفه امام، ج‏8، ص 50 و 51

 

  • ۰ نظر
  • ۱۵ خرداد ۹۹ ، ۱۱:۴۱
  • احد داوری

 

بخشی از پیام امام خمینی (رحمه الله) به ملت ایران در 29 تیر 1367

 

خداوندا، این دفتر و کتاب شهادت را همچنان به روى مشتاقان باز، و ما را هم از وصول به آن محروم مکن. خداوندا، کشور ما و ملت ما هنوز در آغاز راه مبارزه اند و نیازمند به مشعل شهادت؛ تو خود این چراغ پر فروغ را حافظ و نگهبان باش.

 

خوشا به حال شما ملت! خوشا به حال شما زنان و مردان! خوشا به حال جانبازان و اسرا و مفقودین و خانواده هاى معظم شهدا! و بدا به حال من که هنوز مانده ام و جام زهرآلود قبول قطعنامه را سر کشیده ام، و در برابر عظمت و فداکارى این ملت بزرگ احساس شرمسارى مى کنم.

و بدا به حال آنانى که در این قافله نبودند! بدا به حال آنهایى که از کنار این معرکه بزرگِ جنگ و شهادت و امتحان عظیم الهى تا به حال ساکت و بى تفاوت و یا انتقادکننده و پرخاشگر گذشتند!

 

آرى، دیروز روز امتحان الهى بود که گذشت. و فردا امتحان دیگرى است که پیش مى آید. و همه ما نیز روز محاسبه بزرگترى را در پیش رو داریم.

 

آنهایى که در این چند سالِ مبارزه و جنگ به هر دلیلى از اداى این تکلیف بزرگ طفره رفتند و خودشان و جان و مال و فرزندانشان و دیگران را از آتش حادثه دور کرده اند مطمئن باشند که از معامله با خدا طفره رفته اند، و خسارت و زیان و ضرر بزرگى کرده اند که حسرت آن را در روز واپسین و در محاسبه حق خواهند کشید. که من مجدداً به همه مردم و مسئولین عرض مى کنم که حساب این گونه افراد را از حساب مجاهدان در راه خدا جدا سازند؛ و نگذارند این مدعیان بى هنر امروز و قاعدین کوته نظر دیروز به صحنه ها برگردند.

 

من در میان شما باشم و یا نباشم به همه شما وصیت و سفارش مى کنم که نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد. نگذارید پیشکسوتانِ شهادت و خون در پیچ و خم زندگى روزمره خود به فراموشى سپرده شوند.

 

 

صحیفه امام، ج 21، ص 93    

  • ۰ نظر
  • ۱۴ خرداد ۹۹ ، ۱۰:۱۷
  • احد داوری

 

راوی: مهدى حائرى تهرانى

 

علّامه حقوق زیادى بر گردن من دارند و افتخار شاگردى ایشان را دارم. وقتى محضر ایشان رسیدم، سؤالات زیادى در فقه و اصول و فلسفه داشتم که ایشان پاسخگوى من شدند و من از همان آغاز مجذوب ایشان شدم. از ایشان سؤال کردم که مى توانم درس خصوصى خدمتشان داشته باشم، که براى بنده و چند نفر از رفقا، درس اصول قرار دادند، البته آن موقع فقط شرح منظومه مى گفتند. با آقا جلال آشتیانى و چند نفر از فضلا خدمت ایشان درس کفایه را- با این که مقدارى از آن را خوانده بودیم- تکمیل کردیم و همچنین درس فقه را فراگرفتیم.

 

من از ایشان تقاضا کردم چون در قم درس تفسیر نداریم، درس تفسیر بگذارید، زیرا تفسیر باید از دروس اصلى حوزه باشد. ایشان تفسیرى ننوشته بودند؛ فقط جزوه اى به من نشان دادند و گفتند: این پانزده جزء قرآن است که وقتى تبریز بودم و کسى تفسیر مى گفت، وظیفه خود دانستم یک تفسیر بنویسم.

 

تفسیر ایشان را گرفتم و مطالعه کردم. دیدم خیلى مختصر است. گفتم: شما درس تفسیر بگذارید. ایشان قبول کردند، به شرطى که روز پنج شنبه باشد و هر کدام از حاضران یک دوره تفسیر را بخوانند. تفسیر المیزان  از همان مجلس پنج شنبه سرمشق گرفت.

 

این درس، حدود یک سال و نیم در منزل ما بود. بعداً طلّاب حوزه مطلع شدند که ایشان درس تفسیر دارند و جلسه اى گذاشتند که تدریس عمومى کنند. ایشان بعد از یک سال و نیم آماده شد تفسیر در حوزه علمیّه باشد. اعلام کردیم در مسجد سلماسى درس تفسیر در جلسه خصوصى ایشان مى نوشتند و ما مطالبى را که از تفاسیر دیگر جمع آورى کرده بودیم، مى گفتیم و ایشان در تفسیرشان اضافه مى کردند. تفسیر عمومى که شروع شد، ازدحام آوردند و به حدود پانصد نفر- که تا آن زمان سابقه نداشت- رسیدند. تفسیر ایشان یکى از مواد درسى حوزه شد. بعد از این که دوره اوّل تفسیر تکمیل شد، به بنده مرحمت کردند.

 

من گفتم: باید این، چاپ بشود و آوردم تهران و با بعضى دوستان صحبت کردم و تفسیر چاپ شد. این تفسیر بیست سال طول کشید و خودشان بعداً متصدى نوشتن آن شدند. بعد از این که تفسیر عربى ایشان چاپ شد، گفتم: این تفاسیر به فارسى ترجمه بشود تا بیش تر مورد استفاده قرار بگیرد.

 

حدود بیست سال ایشان زحمت کشیدند و من حتى تابستان ها خدمت ایشان بودم و با دوستان در خدمتشان کتاب ها را تصحیح و براى چاپ آماده مى کردیم.

 

مرزبان وحی و خرد؛ یادنامه مرحوم علامه سید محمدحسین طباطبائى قدس سره، بوستان کتاب (انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم) ، چاپ: اول،  1381 صفحه 725 و 726

  • ۰ نظر
  • ۱۳ خرداد ۹۹ ، ۲۰:۵۷
  • احد داوری
مطالعات دانشجویی


امام خامنه ای:
باید در کشور ما و در میان جامعه‌ى ما ترتیبى اتّخاذ بشود که همه‌ى آحاد مردم به‌نحوى با قرآن انس داشته باشند و مفاهیم قرآنى براى اینها مفهوم باشد و معانى قرآن را درک کنند، به قرآن مراجعه کنند؛ ولو به طور اجمال از مفاهیم قرآنى سر دربیاورند.
(8 تیر 1393)

********************

امام خامنه‌ای:
«دشمنان می خواهند یاد شهدا احیا نشود برای اینکه جاده شهادت کور بشود» (6 اسفند 1397)