مطالعات دانشجویی

مطالبی از قرآن و احادیث، نکاتی از سیره بزرگان و مقالات شخصی

مطالعات دانشجویی

مطالبی از قرآن و احادیث، نکاتی از سیره بزرگان و مقالات شخصی

مطالعات دانشجویی


امام خامنه ای:
باید در کشور ما و در میان جامعه‌ى ما ترتیبى اتّخاذ بشود که همه‌ى آحاد مردم به‌نحوى با قرآن انس داشته باشند و مفاهیم قرآنى براى اینها مفهوم باشد و معانى قرآن را درک کنند، به قرآن مراجعه کنند؛ ولو به طور اجمال از مفاهیم قرآنى سر دربیاورند.
(8 تیر 1393)

********************

امام خامنه‌ای:
«دشمنان می خواهند یاد شهدا احیا نشود برای اینکه جاده شهادت کور بشود» (6 اسفند 1397)

آخرین مطالب

۳۳۴ مطلب با موضوع «سبک زندگی بزرگان و شهدا» ثبت شده است

 

نامه اى به دست ابوذر رسید، آن را باز کرد و خواند. از راه دور آمده بود. شخصى به وسیله نامه از او تقاضاى اندرز جامعى کرده بود. او از کسانى بود که ابوذر را مى شناخت که چقدر مورد توجه رسول اکرم بوده و رسول اکرم چقدر او را مورد عنایت قرار مى داده و با سخنان بلند و پرمعناى خویش به او حکمت مى آموخته است.

ابوذر در پاسخ فقط یک جمله نوشت، یک جمله کوتاه: «با آن کس که بیش از همه مردم او را دوست مى دارى بدى و دشمنى مکن.» نامه را بست و براى طرف فرستاد.

 

آن شخص بعد از آنکه نامه ابوذر را باز کرد و خواند چیزى از آن سر درنیاورد. با خود گفت یعنى چه؟ مقصود چیست؟ «با آن کس که بیش از همه مردم او را دوست مى دارى بدى و دشمنى نکن» یعنى چه؟ این که از قبیل توضیح واضحات است! مگر ممکن است که آدمى محبوبى داشته باشد- آنهم عزیزترین محبوبها- و با او بدى بکند؟! بدى که نمى کند سهل است، مال و جان و هستى خود را در پاى او مى ریزد و فدا مى کند.

از طرف دیگر با خود اندیشید که شخصیت گوینده جمله را نباید از نظر دور داشت، گوینده این جمله ابوذر است، ابوذر لقمان امت است و عقلى حکیمانه دارد؛ چاره اى نیست باید از خودش توضیح بخواهم.

مجددا نامه اى به ابوذر نوشت و توضیح خواست.

 

ابوذر در جواب نوشت: «مقصودم از محبوب ترین و عزیزترین افراد در نزد تو همان خودت هستى. مقصودم شخص دیگرى نیست. تو خودت را از همه مردم بیشتر دوست مى دارى. اینکه گفتم با محبوب ترین عزیزانت دشمنى نکن، یعنى با خودت خصمانه رفتار نکن. مگر نمى دانى هر خلاف و گناهى که انسان مرتکب مى شود، مستقیما صدمه اش بر خودش وارد مى شود و ضررش دامن خودش را مى گیرد.»

 

مجموعه آثار شهید مطهری، ج 18، ص: 281 و 282

 

احد داوری
۲۰ دی ۹۹ ، ۱۹:۵۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

شهید سلیمانی

احد داوری
۱۰ دی ۹۹ ، ۱۶:۰۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

امام علی علیه السلام فرمودند:

انسان باایمان ساعات شبانه روز خود را به سه بخش تقسیم مى کند:

قسمتى را صرف مناجات با پروردگارش مى کند

و قسمت دیگرى را براى ترمیم معاش و کسب و کار زندگى قرار مى دهد

و قسمت سوم را براى بهره گیرى از لذات حلال و دلپسند مى گذارد

و سزاوار نیست که انسان عاقل حرکتش جز در سه چیز باشد: مرمت معاش، گامى در راه معاد و لذت در غیر حرام.

 

لِلْمُؤْمِنِ ثَلَاثُ سَاعَاتٍ: فَسَاعَةٌ یُنَاجِی فِیهَا رَبَّهُ، وَسَاعَةٌ یَرُمُّ مَعَاشَهُ، وَسَاعَةٌ یُخَلِّی بَیْنَ نَفْسِهِ وَ بَیْنَ لَذَّتِها فِیَما یَحِلُّ وَ یَجْمُلُ. وَلَیْسَ لِلْعَاقِلِ أَنْ یَکُونَ شَاخِصاً إِلَّا فِی ثَلَاثٍ: مَرَمَّةٍ لِمَعَاشٍ، أَوْ خُطْوَةٍ فِی مَعَادٍ، أَوْ لَذَّةٍ فِی غَیْرِ مُحَرَّمٍ.

نهج البلاغه، حکمت 390

احد داوری
۰۶ آذر ۹۹ ، ۲۲:۰۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

امام صادق علیه السلام فرمودند:

 چقدر براى مؤمن زشت‏ است که علاقه به چیزى پیدا کند که باعث ذلت او گردد.

 

عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام، قَالَ: «مَا أَقْبَحَ بِالْمُؤْمِنِ أَنْ تَکُونَ‏ لَهُ رَغْبَةٌ تُذِلُّهُ‏».

(الکافی چاپ دارالحدیث) ؛ ج‏3 ؛ ص778

 

احد داوری
۰۵ آذر ۹۹ ، ۱۱:۳۱ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

سردار شهید طهرانی مقدم:

فقط انسان‌های ضعیف به اندازه امکاناتشان کار می‌کنند.

 

احد داوری
۰۱ آذر ۹۹ ، ۲۱:۱۴ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

نمی رفت از خدام تقاضای تبرکی کند. می گفت: «آقا خودشون زوار رو می بینن. اگه لازم باشه خدام رو وسیله قرار میدن». معتقد بود: «همون آب سقاخونه ها و نفسی که توی حرم می کشیم، همه مال خود آقاست».

 

روزی قبل از روضه داخل رواق، هوس چای کردم. گفتم : الان اگر چایی بود چقدر می چسبید» هنوز صدای روضه می آمد که یکی از خدام دو تا چایی برایمان آورد. خیلی مزه داد.

 

برنامه ریزی می کرد تا نمازها در حرم باشیم. تا حال زیارت داشت در حرم می ماند، خسته که می شد یا می فهمید من دیگر کشش ندارم، می گفتم: «نشستن بیخودیه!»

خیلی اصرار نداشت دستش را به ضریح برساند. مراسم صحن گردی داشت. راه می افتاد در صحن ها دور حرم می چرخید، درست شبیه طواف.

 

کتاب قصه دلبری (شهید محمد حسین محمد خانی) به روایت مرجان در علی همسر شهید؛ به قلم محمد علی جعفری، تهران، انتشارات روایت فتح، چاپ بیست و ششم، 1398، صفحه 52

 

احد داوری
۲۶ آبان ۹۹ ، ۱۹:۵۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

اولین دفعه که رفتیم مشهد، نمی دانستیم باید شناسنامه همراهمان باشد. رفتیم هتل، گفتند باید از اماکن نامه بیاورید. نمی دانستیم اماکن کجاست. وقتی دیدم پاسگاه نیروی انتظامی است، هول برم داشت. جدا جدا رفتیم در اتاق برای پرس و جو. بعضی جاها خنده ام می گرفت. طرف پرسید: «مدل یخچال خونه تون چیه؟ چه رنگیه؟ شماره موبایل پدر مادرت؟».

 

نامه که گرفتیم و آمدیم بیرون، تازه فهمیدم همین سوال ها را از محمد حسین هم پرسیده بودند. اول زیارت مشترکمان را از باب الجواد علیه السلام شروع کردیم. این شعر را خواند: 

 

«صحنتان را می زنم برهم جوابم را بده

این گدا گاهی اگر دیوانه باشد بهتر است

جان من آقا مرا سرگرم کاشی ها نکن

میهمان مشغول صاحب خانه باشد بهتر است

گنبدت مال همه، باب الجوادت مال من

جای من پشت در میخانه باشد بهتر است»

 

 کتاب قصه دلبری (شهید محمد حسین محمد خانی) به روایت مرجان در علی همسر شهید؛ به قلم محمد علی جعفری، تهران، انتشارات روایت فتح، چاپ بیست و ششم، 1398، صفحه 48

 

احد داوری
۲۵ آبان ۹۹ ، ۲۱:۴۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

دل رحمی هایش را دیده بودم، مقید بود پیاده های کنار خیابان را سوار کند، بخصوص خانواده ها را.

یک بار در صندوق عقب ماشین، عکس رادیولوژی دیدم، ازش پرسیدم: «این مال کیه؟» گفت: «راستش مادر و پسری را سوار کردم که شهرستانی بودند و اومده بودن برای دوا درمون. پول کم آورده بودن و داشتن بر می گشتن شهرشون!» به مقدار نیاز، پول برایشان کارت به کارت کرده بود و دویست هزار تومان هم دستی به آنها داده بود. بعد برگشته بود آنها را رسانده بود بیمارستان.

 

می گفت: « از بس اون زن خوشحال شده بود، یادش رفته عکسش را برداره!» رفته بود بیمارستان که صاحب عکس را پیدا کند یا نشانی ازشان بگیرد و بفرستد برایشان.

 

 کتاب قصه دلبری (شهید محمد حسین محمد خانی) به روایت مرجان در علی همسر شهید؛ به قلم محمد علی جعفری، تهران، انتشارات روایت فتح، چاپ بیست و ششم، 1398، صفحه 46

احد داوری
۲۴ آبان ۹۹ ، ۲۱:۵۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

قرآن جیبی داشت و بعضی وقت ها که فرصتی پیش می آمد، می خواند: مطب دکتر، در تاکسی. گاهی اوقات هم از داخل موبایلش قرآن می خواند.

 

اهل سینما نبود، ولی فیلم اخراجی ها را با هم رفتیم دیدیم. بعد از فیلم نشستیم به نقد و تحلیل. کلی از حاجی گرینف های جامعه را فهرست کردیم، چقدر خندیدیم.

 

 کتاب قصه دلبری (شهید محمد حسین محمد خانی) به روایت مرجان در علی همسر شهید؛ به قلم محمد علی جعفری، تهران، انتشارات روایت فتح، چاپ بیست و ششم، 1398، صفحه 45

احد داوری
۲۳ آبان ۹۹ ، ۲۰:۳۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

کم کم روحیاتش دستم آمده بود. زیاد کتاب می خواند، رمان های انقلاب، کتاب خاطرات عزت شاهی و زندگی نامه شهدا. کتاب های شهدا به روایت همسرشان را خیلی دوست داشت: شهید چمران ، همت، مدق. همیشه می گفت: «دوست دارم اگر شهید شدم، کتاب زندگی ام رو روایت فتح چاپ کند». حتی اسم برد که در قالب کتاب های نیمه پنهان ماه باشد. می گفت در خاطراتت چه چیزهایی را بگو، چه چیزهایی را نگو. شعرهایش را تایپ و در فایل جدایی در کامپیوترش ذخیره کرد و گفت: «اینا رو هم ته کتاب اضافه کن»!

 

عادت نداشتیم هر کسی تنهایی بنشیند برای خودش کتاب بخواند. به قول خودش، یا باید آن یکی را بازی می داد یا خودش هم بازی نمی کرد، بلند می خواند که بشنوم.

 

کتاب قصه دلبری (شهید محمد حسین محمد خانی) به روایت مرجان در علی همسر شهید؛ به قلم محمد علی جعفری، تهران، انتشارات روایت فتح، چاپ بیست و ششم، 1398، صفحه 43

احد داوری
۲۲ آبان ۹۹ ، ۲۱:۳۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

هنگامی که جهاد مغنیه شهید شد، واقعا به هم ریخت. داشتیم اسباب اثاثیه خانه مان را مرتب می کردیم. می خواستم چینش دکور را تغییر بدهم، کارمان تعطیل شد. از طرفی هم خیلی خوشحال شد و می گفت: «آقا زاده ای که روی همه را کم کرد».

 

تا چند وقت عکس رسول خلیلی را روی ماشین و داخل اتاق داشت. همه شهدا را زنده فرض می کرد که «اینها حیات دارند ولی ما نمی بینیم» تمام سنگ قبرهای شهدا را دست می کشید و می بوسید. بعضی وقت ها در اصفهان و یزد اگر کسی نبود پا برهنه می شد، ولی در بهشت زهرا هیچ وقت ندیدم کفشش را در بیاورد.

 

تاریخ تولد و شهادت شهدا را که می خواند، می زد توی سرش: « ببین اینها چه زندگی پر ثمری داشتن ولی من با این سن، هیچ خاصیتی ندارم».

 

کتاب قصه دلبری (شهید محمد حسین محمد خانی) به روایت مرجان در علی همسر شهید؛ به قلم محمد علی جعفری، تهران، انتشارات روایت فتح، چاپ بیست و ششم، 1398، صفحه 42

احد داوری
۲۱ آبان ۹۹ ، ۲۰:۰۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

یک ریز حرف می زد و لابه لایش میوه پوست می کند و می خورد. گاهی با خنده به من تعارف می کرد: «خونه خودتونه بفرمایین».

 

زیاد سوال می پرسید. بعضی هایش سخت بود بعضی هم خنده دار. خاطرم هست که پرسید: «نظر شما در باره حضرت آقا چیه؟» گفتم: «ایشون را قبول دارم و هر چی بگن اطاعت می کنم» گیر داد که «چقدر قبولش دارید؟» در آن لحظه مضطرب بودم و چیزی به ذهنم نمی رسید، گفتم: «خیلی» خودم را راحت کردم که نمی توانم بگویم چقدر.

زیرکی به خرج داد و گفت: «اگه آقا بگن من رو بکُشید، می کشید؟». بی معطلی گفتم: «اگه آقا بگن،بله». نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد.

 

کتاب قصه دلبری (شهید محمد حسین محمد خانی) به روایت مرجان در علی همسر شهید؛ به قلم محمد علی جعفری، تهران، انتشارات روایت فتح، چاپ بیست و ششم، 1398، صفحه 18

احد داوری
۲۰ آبان ۹۹ ، ۲۱:۴۴ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

اولین باری که رفتیم قطعه شهدای گمنام، گفت: «برای اینکه این وصلت سر بگیره، نذر کردم سنگ مزار شهدایی رو که سنگ قبرشون شکسته، با هزینه خودم تعویض کنم!» یک روز هشت تا از سنگ ها را عوض کرده بود، یک روز هم پنج تا. گفتم: «مگه از سنگ قبر هم ثوابی به شهید می رسه؟» گفت: «اگر سنگ قبر عزیز خودت بود، باز همین رو می گفتی؟»

 

کتاب قصه دلبری (شهید محمد حسین محمد خانی) به روایت مرجان در علی همسر شهید؛ به قلم محمد علی جعفری، تهران، انتشارات روایت فتح، چاپ بیست و ششم، 1398، صفحه 41

احد داوری
۱۹ آبان ۹۹ ، ۲۰:۵۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

  

موقعی که برای غار حرا از کوه بالا می رفتیم خسته شدم، نیمه های راه بریده بودم و دم به دقیقه می نشستم. شروع کرد مسخره کردن که « چه زود پیر شدی! یا تنبلی می کنی؟» بهش گفتم: من با پای خودم میام، هر وقت بخوام می شینم. بمیرم برای اسرای کربلا، مردای نامحرم بهشون می خندیدن»!. بد با دلش بازی کردم. نشست، سرش را زیر انداخت و روضه خوانی اش گل کرد...

 

کتاب قصه دلبری (شهید محمد حسین محمد خانی) به روایت مرجان در علی همسر شهید؛ به قلم محمد علی جعفری، تهران، انتشارات روایت فتح، چاپ بیست و ششم، 1398، صفحه 33

 

احد داوری
۰۳ آبان ۹۹ ، ۲۲:۰۶ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰ نظر